شب چهارم محرم
روز عاشورا شده و ... آمدند از مادر اجازه گرفتند.
مادر! اجازه بده ما جان خويش را فداي داييمان كنيم.
گفت: باركالله به شما، كه چشمهايم را روشن كرديد.
خودش (كفن به تن بچّهها كرد) و لباس و شمشير برايشان آماده كرد و ...
با وقار و صلابت زينبي آمدند خدمت ابيعبدالله (ع) و سلام كردند:
«السلام عليك يا ابا عبدالله»
ابي عبدالله (ع) تا اين بچّهها را ديد، هر دور ا در آغوش گرفت و ...
فرمود مادرتان كجاست؟ بگوييد مادرتان بيايد.
ابي عبدالله با خواهر ملاقات كرد ديد زينب (س) دارد گريه ميكند. سرِ خواهر را به سينه گذاشت و فرمود:
خواهر جان! داغ علياكبر (ع) برايم بس است و ...
(حال از اينجاي ذكر مصيبت، به قرآن گوش كنيد)
... همه براي سليمان هديه آوردند، امّا ديدند، مور، ران ملخي را به دهان گرفته و ميآورد.
همه اعتراض كردند و ... امّا او بيشتر از وسعش، عشقبازي كرده... .
حال ميگويد:
حسين جان!
شنيدستم سليماني ز يك مور
قبول تحفه كرد از مرتضيپور
من آن مور ضعيف و ناتوانم
ابي عبدالله (ع) آنقدر گريه كرد و ... .
خواهر گفت: برادر!
اين دو تن قرباني يك موي تو
هستيم بادا فداي روي تو
گر چه نَبْوَد اين دو غنچه لايقت
من تهيدستم گذر از عاشقت
به هر نحوي كه بود اجازه داد كه بچّهها (خواهر زادهها) به ميدان بروند.
هر دو به سوي دشمن حمله برده، عجب رجزي خواندند و ...
يك عده گفتند: اين دو تا، بچه كي هستند؟
يكي فرياد زد: اينها بچّههاي زينب (س) هستند.
يكي گفت: اين خواهر چقدر فداي برادرش هست و ... .
ديگر گفت: الآن داغشان را به دل مادرشان ميگذارم... .
مادر! اجازه بده ما جان خويش را فداي داييمان كنيم.
گفت: باركالله به شما، كه چشمهايم را روشن كرديد.
خودش (كفن به تن بچّهها كرد) و لباس و شمشير برايشان آماده كرد و ...
با وقار و صلابت زينبي آمدند خدمت ابيعبدالله (ع) و سلام كردند:
«السلام عليك يا ابا عبدالله»
ابي عبدالله (ع) تا اين بچّهها را ديد، هر دور ا در آغوش گرفت و ...
فرمود مادرتان كجاست؟ بگوييد مادرتان بيايد.
ابي عبدالله با خواهر ملاقات كرد ديد زينب (س) دارد گريه ميكند. سرِ خواهر را به سينه گذاشت و فرمود:
خواهر جان! داغ علياكبر (ع) برايم بس است و ...
(حال از اينجاي ذكر مصيبت، به قرآن گوش كنيد)
... همه براي سليمان هديه آوردند، امّا ديدند، مور، ران ملخي را به دهان گرفته و ميآورد.
همه اعتراض كردند و ... امّا او بيشتر از وسعش، عشقبازي كرده... .
حال ميگويد:
حسين جان!
شنيدستم سليماني ز يك مور
قبول تحفه كرد از مرتضيپور
من آن مور ضعيف و ناتوانم
ابي عبدالله (ع) آنقدر گريه كرد و ... .
خواهر گفت: برادر!
اين دو تن قرباني يك موي تو
هستيم بادا فداي روي تو
گر چه نَبْوَد اين دو غنچه لايقت
من تهيدستم گذر از عاشقت
به هر نحوي كه بود اجازه داد كه بچّهها (خواهر زادهها) به ميدان بروند.
هر دو به سوي دشمن حمله برده، عجب رجزي خواندند و ...
يك عده گفتند: اين دو تا، بچه كي هستند؟
يكي فرياد زد: اينها بچّههاي زينب (س) هستند.
يكي گفت: اين خواهر چقدر فداي برادرش هست و ... .
ديگر گفت: الآن داغشان را به دل مادرشان ميگذارم... .
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 14:43 توسط گمنام
|
پهلوانی شجاع٬مداحی دلسوخته٬معلمی فداکار٬کشتی گیری قهرمان٬رفیقی دلسوز٬فرماندهی پر تلاش٬استاد تهذیب نفس٬وانسانی عاشق خدا٬...